سخنرانی افتتاحیه‌ی سِر سلطان محمّد شاه آقاخانِ سوم در حضور جمعیت ایرانی
لندن: ۹ نوامبر ۱۹۳۶، ۱۸ آبان ۱۳۱۵
 

 

باید از عالی‌جناب وزیر ایران، لرد لمبینگتون و اعضای جمعیت سپاسگزاری کنم که امشب از من دعوت نموده‌اند که اهمیت آن قوای روحانی را که سرزمین باستانی ایران در تاریخ متجددش آنها را زنده نگه داشته است، پیش روی تمام جهانیان بگذارم. پیش از اینکه ادامه بدهم، می‌خواهم به وضوح تعریف کنم که مرادم از «قوای روحانی» چیست - من این اصطلاح را به معنایی استفهامی به کار نمی‌برم. من نمی‌خواهم تنها قوای روحانی را به نظریات دینی و نظیر آن منحصر کنم، یا تعبیر دنیوی دیگری از آن ارایه کنم، اما هر آنچه که به زندگی روحی بشر اکنون و اینجا در زمین مربوط است، مورد نظر من است. سرنوشت روح در آینده هر چه که می‌خواهد باشد یا نباشد، یک واقعیت اساسی و تسخیر ناپذیر در هستی وجود دارد:......


سخنرانی افتتاحیه‌ی سِر سلطان محمّد شاه آقاخانِ سوم در حضور جمعیت ایرانی
لندن: ۹ نوامبر ۱۹۳۶، ۱۸ آبان ۱۳۱۵
 

 

باید از عالی‌جناب وزیر ایران، لرد لمبینگتون و اعضای جمعیت سپاسگزاری کنم که امشب از من دعوت نموده‌اند که اهمیت آن قوای روحانی را که سرزمین باستانی ایران در تاریخ متجددش آنها را زنده نگه داشته است، پیش روی تمام جهانیان بگذارم. پیش از اینکه ادامه بدهم، می‌خواهم به وضوح تعریف کنم که مرادم از «قوای روحانی» چیست - من این اصطلاح را به معنایی استفهامی به کار نمی‌برم. من نمی‌خواهم تنها قوای روحانی را به نظریات دینی و نظیر آن منحصر کنم، یا تعبیر دنیوی دیگری از آن ارایه کنم، اما هر آنچه که به زندگی روحی بشر اکنون و اینجا در زمین مربوط است، مورد نظر من است. سرنوشت روح در آینده هر چه که می‌خواهد باشد یا نباشد، یک واقعیت اساسی و تسخیر ناپذیر در هستی وجود دارد: [و آن این است که] اینجا و اکنون، در این جهان ما روحی داریم که از خود دارای حیاتی است و به حقیقت، زیبایی، تناسب و نیکی در مقابل بدی اذعان دارد. آیا ایران متجدد سهمی عمده در کمال بخشیدن به جان آدمیان با این تعبیر، داشته است؟ ایران مدرن و متجددی که من تعریف می‌کنم نژاد باستانی آن فلات بلندی است، که تحت نفوذ دین اسلام و شاعری خلاق و بلاغت عربستان، با روند آمیزش کند و حرکت نژادهای بسیاری از شمال، غرب، شرق و جنوب به صورت کشوری مستقل جوشید و سر بر آورد. این ایران برای برآورده ساختن بلندترین آرمان‌های بشری چه کرده است؟

درست مانند مصر باستان، و همچنین در ایران باستان قبل از اسلام، تلاش و تفکر فلسفی، روحانی و شاعرانه (یا چنین مناطقی به صورتی که اکنون نیز هستند) کاملاً عقیم و سترون بوده‌اند (حداقل برای ما مردمان امروزی) و جز تکرار عناوین نخوت آمیز یا دعا و ثناهای بیهوده و دنیوی نبوده است. ممکن است که بشر در آن مرحله تمامی قوای اجرایی و تجاری را در اختیار داشته بوده است که حاصل آنها را در بناهای عظیم مصر باستان و بازمانده‌های بناهای مشابهی را در آسیای غربی و ایران می‌بینیم. اما تا زمان طلوع یهودیت، مسیحیت و اسلام، انسان در آسیای غربی هنوز به ارزش راستین بزرگترین گنجینه‌ای که در اختیار داشت پی نبرده بود، یعنی وجود و هستی خودش.

علل این ماجرا هرچه که باشد، بعد از اینکه اسلام با گذشت سه یا چهار قرن در ایران ریشه دوانید، نوابغ این نژاد شروع به رشد و بالندگی کردند، و در طی تمام این قرونی که بر آنان گذشته است تا زمان حال، آن بوستان علی رغم سموم کشنده‌ای که در آن وزیده است، هیچگاه از گل آوردن و عطر افشانی باز نایستاده است.

انوری، نظامی، مولانای رومی، سعدی، قاآنی و خیلی از بزرگان دیگری که نام‌هایشان نزد اساتید شرق‌شناس معروف است، اما شاید برای توده‌ی مردم چندان سخنی نداشته باشند، هر یک به نوبه‌ی خود پیامی را برای آدمیان داشته اند. اما نکته‌ی اساسی هر یک از این پیام ها، اگر به دقت بررسی شوند، این است که بزرگ‌ترین گنجینه‌ی بشر، بزرگ‌ترین بهره‌مندی او، کرامت ذاتی، وصف ناپذیر و باقی جانِ خود اوست. در روح آدمی بارقه‌ای از الوهیت راستین است که می‌تواند تمامی عناصر متضاد و منحط کننده‌ی طبیعت را تسخیر کند. و بگذارید که یکبار دیگر تأکید کنم که این اعتقاد به روح آدمی که به طرق زیادی بیان شده است - به نظم و نثر، در هنر و معماری - صرفاً یک اعتقاد دینی یا صوفیانه نبود بلکه تماسی فراگیر و بلافصل با واقعیتی بود که در هر انسانی واقعیت محوری وجود و هستی است.

اینجاست که حافظ می‌آید - که تا به امروز بزرگ‌ترین ترانه‌سرای جان آدمی است. ما می‌توانیم در وجود حافظ تمامی تقلاها، تمامی غم‌ها، تمامی پیروزی‌ها و شادی‌ها، تمام امیدها و سرخوردگی‌های هر یک از خودمان را بیابیم. در وجود حافظ می‌توانیم تماس مستقیم و بلافصلی را با کیهان بیرون، که واقعیتی نامتناهی از ماده تلقی می‌شود، به صورت آینه‌ای از روحی جاودان بیابیم، یا در واقع (آنگونه که بعدها اسپینوزا گفت) وجودی مطلق را بیابیم که در آن ماده و معنا به یک اندازه حضور دارند اما تنها دو حال و جنبه‌ی نامتناهی هستند. بیهوده نیست که دیوان او در سراسر مشرق زمین، فالنامه‌ی بزرگ میلیون‌ها نفر ورای مرزهای ایران شده است. در سرگشتگی و اندوه، از هرچه که باشد، و معیار عقل یا احساس هرچه که باشد، مردم در سراسر خاور نزدیک و هند- از سواحل گنگ تا نیل، از دریای خزر تا خلیج بنگال - به حافظ روی می‌آورند تا آرامش و تسکین پیدا کنند. ممکن است برای ما باور نکردنی باشد، که حتی در زمان حیات خود او نفوذ او به بنگال، آسیای میانه، کشمیر، عربستان و مصر نیز رسیده بود.

هر گونه تلاشی برای ترجمه‌ی شعر حافظ همواره عمیقاً ناکام مانده است. توضیح آن ساده است: او تنها حافظ قرآن نبود، بلکه به خوبی با تمامی عرصه‌های فلسفه، تاریخ، شاعری و ادبیات، با بلندترین اندیشه‌ای که هموطنانش در آن زمان می‌شناختند، آشنا بود. در هر بیت او با تمرکز شدید تفکر و حکمت که به طور چشمگیری از ضمیر خودش تراویده بود، او با تنوعی حیرت‌آور، وجوهی از حقیقت و زیبایی، معنا و حکمت را آفریده است. من خود تلاش کرده‌ام ببینم که چگونه می‌توان به طرق متفاوتی، و با چه معناهای کاملاً مختلفی ابیات او را به انگلیسی یا فرانسه ترجمه کرد. فکر می‌کنم نکته‌ای بدیهی است که می‌توان روایت‌ها و توضیحات زیادی از هر بیت به دست داد، و هر بیت را می‌توان به مقتضای ادراکی که انسان در پی آن است تعبیر نمود.

شاید این نکته روشن خواهد کرد که چرا حافظ همواره شاعری ملی، قهرمان ملی ایران بوده است (که هیچ شاعر بزرگ دیگری نمی‌تواند چنین ادعایی داشته باشد). پوشکین، گوته و شکسپیر در غرب، المتنبی، ابونواس و فردوسی در شرق - که همگی آنان شاعران بزرگ و در واقع اعظم سلاطین مُلک شاعری اند - هرگز نتوانستند در اختیار عامه‌ی مردم خود قرار گیرند. روستاییان نافرهیخته‌ی غرب، و همچنین عقول معمولی شرق، هرگز نتوانستند لُبّ معنا و زیبایی سخن آنان را دریابند. حافظ این گونه نیست. نه تنها در خود ایران، بلکه در هند، افغانستان، در آسیای میانه و حتی در میان مردم ترک زبان و عرب زبان، وقتی که ابیات او خوانده می‌شود، می‌توانید همواره برداشتی از بیشتر آنها داشته باشید که هم اندیشه‌های حقیر و هم عقول بلند آنها را در می‌یابند. جای تعجب نیست که قاطرچی‌ها هم او را یار و همدم خویش می‌دانند! جای تعجب نیست که سنگتراشان و میراب‌ها هم، مانند برجسته‌ترین اندیشمندان آسیا، از خواندن شعر او احساس تسکین و آرامش می‌کنند!

یکی از بزرگترین دولتمردان هندو، سر تاج بهادر سپرو، یکبار به من گفت که در تمامی لحظات دشوار زندگی‌اش به حافظ روی آورده است. فکر می‌کنم امروز هیچ کس از نژاد ایرانی نیست که وقتی - در محنت، اندوه و بیچارگی، یا در شادی و پیروزی - به قهرمان ملی خود برای آرامش یا وجد و حال بیشتر روی نیاورده باشد. ممکن است شنیدنش برای انگلیسی ها باورنکردنی و غریب باشد، ولی به ندرت می‌توان خانواده‌ی مسلمان مرفهی را در سراسر هند پیدا کرد که نسخه‌ای از دیوان حافظ در خانه‌اش یافت نشود. فکر می‌کنم که به علاوه می‌توانیم یقین داشته باشیم که این کتاب در افغانستان و آسیای میانه و در سراسر بخش عظیمی از سرزمین‌هایی که کشورهای مسلمان غربی می‌نامم، به اندازه‌ی هند محبوبیت داشته باشد.

اندک زمانی پس از وفات حافظ، بدترین دوره‌های هرج و مرج سیاسی و اجتماعی، و جنگ و آشوب تمدن بزرگی را که قبلاً به ایران رسیده بود در هم شکست. بیسمارک و دیگر دولتمردان و مورخین گفته‌اند که آلمان، به منزله‌ی آوردگاه و میدان جنگ اروپا، مگر با قربانی‌هایی دهشتبار، هرگز نمی‌توانست صلح، تمدن و یکپارچگی شاخص انگلیس و فرانسه را ایجاد کند. ایران آوردگاه آسیا بود. اما نبوغ حافظ هرگز تحت الشعاع قرار نگرفت. هر وقت که صلح پا می‌گرفت، به هر صورتی ولو محدود، آن درختِ جاودان ثمر می‌داد. حافظ معلم شناخت زیبایی، عشق، لطف و مهربانی؛ ارزش تمامی آدمیان؛ شکوه، عظمت و لذت همیشگی کیهانی که در آن زندگی می‌کنیم و عجایب یگانگی با طبیعت بود. او چنان هم‌وطنانش را با این حقایق جاوید و نامیرا به گونه‌ای لایزال متأثر ساخت که هر بار فرصتی در دورانی از صلح رخ می‌داد، تلاش برای نیل به این حقایق جاوید و ابراز آنها، حداقل در ایران، به یک نیرو و انگیزه‌ی قوی تبدیل شد.

منتقدین تمدن و فرهنگ ایرانی گفته‌اند که پس از حافظ این چراغ نه تنها کم فروغ شد، بلکه تماماً فرومرد. هیچ چیز نمی‌تواند از این سخن نادرست‌تر و غیر عادلانه‌تر باشد. هیچ شکی نیست که حافظ نابغه‌ی اعظم تبار خود بوده است، و به این معنا اگر بخواهیم جانشینان او را با معیارهای او بسنجیم افولی ناگهان و فوری را خواهیم دید. اما مطمئناً این راه درست جستجوی تأثیر و نفوذ او نیست. آیا نژاد پارسی پس از او در پی بیان توانگری و عظمتِ مُضمَر در جان آدمی، در هنر و ادبیات برآمد؟ من هیچ درنگ و تردیدی نمی‌کنم که بگویم "آری". هنر عصر صفوی را در نظر بگیرید - که اگر چه در ادبیات فقیر و تهیدست است ولی در معماری و نساجی، در فلزکاری و شیشه‌گری، و در گل‌دوزی ها و فرش‌های زیبایش اینقدر غنی است. آیا می‌توانیم انکار کنیم که اینجا جستجوی عمیقی در پی ابراز بلندترین آرمان های جان آدمی، وجود دارد؟

ایران هر وقت که به دور از جنگ و حمله و بیچارگی، مجال و فضایی برای تنفس داشته است، به گونه‌ای شخصیتی ملی شکل گرفته است، و با تأثیرات روحانی شاعری‌اش، بلافاصله به ابراز و بیان درک و التذاذ از نور جاودانی که درون ماست روی آورده است. و در طی قرن نوزدهم یکی از بزرگترین شاعرانی که نژاد ایرانی تا به حال پرورده است، یعنی قاآنی، طبیعت را با چنان توانگری تنوع، قدرت و زیبایی تصویر کرده است که شک دارم هرگز کسی بتواند از آن سبقت بگیرد. بگذارید ستایشگران وُردزوُرث و شاعران طبیعی فرانسه لطیف‌ترین ابیاتِ شاهکارهای غرب را از حیث زیبایی، سادگی یا شکوه با توصیفات و اشارات همیشگی قاآنی به باران، رعد، آسمان و زمین، گل‌ها و کوه‌ها، شب و روز، خورشید، ماه و ستارگان مقایسه کنند. اگر این قصاید انگیزه‌های مادی داشته‌اند، اگر ستایش یا مذمتی که او با ادامه‌ی کارش در مردم بر می‌انگیخت تقریباً همیشه ناخالصانه بوده است - بگذارید صداقت بنیادین او را در نگاهش به حیات و کیهان، و درستی او را در اعتقادش به زیبایی خالق طبیعت از یاد نبریم.

منتقدین متجدّدِ ایرانی، که شاید ناخودآگاه تحت نفوذ معیارهای خشکه مقدس ادبیات اروپایی در طی قرن گذشته قرار گرفته‌اند، قاآنی را به خاطر ستایش از انحرافات جنسی به باد نقد گرفته‌اند. اما وقتی که تمامی این سخنان هم گفته شود، اینها جز قطراتی در اقیانوسِ اثر او نیست، و در مقایسه با مبالغه‌ها و اغراق‌های بسیاری از نویسندگان بزرگ غرب، نه چشم‌گیرند و نه مزاحم. هیچ کس الزاماً با این مطالب برخورد نمی‌کند مگر اینکه در دیوان به جستجو بپردازد. موسیقی و طرب ابیات او، صداقت اعتقاد او به اینکه زندگی تجربه‌ای با شکوه، شریف و عالی است، که هر لحظه‌ی آن را باید مانند بزرگ‌ترین نعمت خداوند، قدر دانست، اینها مطمئناً کیفیاتی هستند که در صفحه صفحه و بیت بیت اثر او می‌یابیم.

اما آیا قرار است این ثروت عظیم ایران تنها گنجینه‌ای باشد در اختیار شرق اسلامی و مرز آن با هند؟ آیا اروپا، آیا آمریکا، آیا غرب آنقدر در لذات روح، در رضایت بلافصلی که از زندگی می‌برد غنی و توانگر هست که درهایش را به روی آنچه که ایران در زمینه‌ی بزرگ‌ترین آرامش‌های روحی به نوع بشر ارائه می‌کند، ببند؟ در این روزهای ملی‌گرایی شدید - ملی‌گرایی از نوعی که می‌خواهد حتی هنر، زیبایی و نیکی را در زمره‌ی تملکات ملی در آورد - باید این درس عمیق ایران را از یاد برد؟ ایران، در زبا‌ن‌اش، در فرهنگ‌اش، در بلندترین بیان‌های روحانی‌اش، سهم‌های یونان و هند، جریان شدید اسلام، عربستان و نژاد ترک را در آغوش کشیده است و آزادانه پذیرفته است. ایران بهترین هر یک از آنها را جذب کرده است تا جستجوی خویش را در پی حقیقت و زیبایی بهتر بیان کند. آیا این تأثیر و نفوذ اساسی را نباید به خدمت بلندترین فرهنگ غرب گرفت؟

در عرصه‌ی اقتصاد، امروزه این آرمان که تمام نوع بشر از یک سرچشمه‌ی بزرگ ثروت، یعنی زمین، از طریق تجارت و رقابت آزاد بهره‌مند باشند، تقریباً مانند عبارتی انگاشته می‌شود که تنها سزاوار و درخورِ دارُالمجانین است. صلح، و همکاری جامعه‌ی ملل برای از میان بردن بیماری، سوء تغذیه و مناطق بایر وسیع جهان؛ توسعه‌ی فقرا و ضعفا صرف‌نظر از نژاد و دین تا بالاترین حد؛ غذا رساندن به قحطی‌زدگان و گرسنگان؛ مسابقه برای سازندگی میان نژادها و کشورهای متفاوت - تمام اینها را می‌توان به عنوان پیشنهادی عملی، تنها سزاوار احمق‌ها و کم عقل‌ها دانست. برای کارِ تخریب معیاری کاملاً متفاوت از اقبال و پذیرش اعمال می‌شود. با این وجود، اگر خوب بفهمیم، و از پایین‌ترین منظر مادی، چه نفعی در تلاش برای از میان بردن مناطق بایر جهان از طریق همکاری مترتب است، که کیفیت و معیاری از زندگی را برای چین و هند به ارمغان خواهد آورد که مردم آنجا را قادر خواهد ساخت برخی از تجملات زندگی را از اروپا و آمریکا بخرند، به کار گرفتن زمین‌های استوایی که برای اسکان اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها ناممکن است، به نفع میلیون‌ها نفر از نژاد قهوه‌ای و زرد است و بدین ترتیب بازارهای جدید و بزرگی برای نژاد سفید جهت مبادله‌ی سالم و رقابت پذیرفته شده باز خواهد کرد. تمامی اینها از طریق رفاه به بیداری روحانی و خلاقیت هنری خواهد انجامید. چنین کاری امروز در حوزه‌ی سیاست عملی واقع نیست.

مطمئناً الآن جای آن است که ما به روح تعلیمات حافظ روی آوریم. چون اگر روزی ما به جهانی بودن حافظ به مثابه‌ی یک نور راهنما نیازی داشته باشیم، آن روز امروز است که نیروهایی هستند که ریشه‌ی بشریت را تهدید می‌کنند. رقابت طبقاتی و نژادی مایه‌ی تهدید به از میان بردن بلندترین لذت زندگی و زیستن است - مانند، جستجو و تسخیر زیبایی و نیکی راستین که، ما فقط می‌توانیم آنها را بشناسیم، همیشه در چنگ ما قرار دارند.

در راستای این روحیه از طبقات خردورز و عقلای این سرزمین درخواست می‌کنم که گرد هم آیند و به جمعیت ایرانی بپیوندند، تا کمک کنند تا انجمن‌های مشابهی را پیش ببرند تا فلسفه، فرهنگ، ادبیات و هنر اسلامی، هندو و شرق دور را مطالعه و درک کنند. به این ترتیب، اروپا و آمریکا (جنوبی و شمالی) نباید صرفاً از یونان و یهودیت متفرّع باشد، بلکه باید از جهان به طور کلی بهره بگیرد، چون من یقین دارم که فرهنگ آسیایی در وسیع‌ترین مفهومش می‌تواند هدایایی را به اندازه‌ی یونان یا فلسطین برای میراث مشترک بشریت به

ارمغان بیاورد