باد بهار مرهم دلهای خسته است  /// گل مومیایی پر و بال شکسته است
شاخ از شکوفه پنبه سرانجام می‌کند///   از بهر داغ لاله که در خون نشسته است
زنجیریی است ابر که فریاد می‌کند  /// دیوانه‌ای است برق که از بند جسته است
پایی که کوهسار به دامن شکسته بود  /// از جوش لاله بر سر آتش نشسته است
افسانه‌ی نسیم به خوابش نمی‌کند ///  از ناله‌ی که بوی گل از خواب جسته است؟

 

صائب بهوش باش که داروی بیهشی   ///باد بهار در گره غنچه بسته است